سيد محمد باقر برقعى
423
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
غزل خاطرات در كولهبار غربتم يك دل ، از روزهاى واپسين ماندهست * عبّاسهاى تشنهلب رفتند ، لبتشنه مشكى بر زمين ماندهست من بودم و او بود و گمنامى ، نامش چه بود ؟ انگار يادم نيست ! * بر شانههاى سنگى ديوار ، نام تو اى عاشقترين ، ماندهست مثل نسيم صبح نخلستان ، سرشار از زخم و سكوت و صبر * رفتيد ، امّا در دل هر چاه ، يك سينه آواز حزين ماندهست « رفتيم اگر نامهربان بوديم » ، رفتند امّا مهربان بودند * « رفتيم اگر بار گران . . . » آرى ، بار گرانى بر زمين ماندهست » بر شانهء خونينتان ، ياران ! يكبار ديگر بوسه خواهم زد * بر شانهء خونينتان ، عطر تابوتهاى ياسمين ماندهست ز آنان براى ما چه مىماند ؟ يك كولهبار از خاطرات سبز * از من ولى يك چشم بارانى ، تنها همين ، تنها همين ماندهست غزل بازگشت از چهار سو راه مرا بستند ، از چارسو چاه است و گمراهى * بااينهمه دربارش خنجر ، يك صبح ، راهى ، مىشوم ، راهى يك شب وداعى مىكنم با خويش ! يك صبح در خود بال مىگيرم * اى كاش روحم را سبك مىكرد ، ذكر شب و آه سحرگاهى بار دگر شد رهم شد مرگ ، بار دگر فرياد خواهم كرد * من مردهاى در خويش مدفونم ، اى مرگ از جانم چه مىخواهى ؟